روزی که خدا به من دخمل داد
سوفیا خوشگلم اين عكس براي من خيلي عزيز من اينجا ٣ ماهم تمام شده بود صبح اون روز با مادر و خاله نگارت رفتيم سونوگرافي اولين بار بود كه تورو تو شكمم ديدم همش دلم ميخواست زود تموم بشه و اقاي دكتر بگه بچت سالمه
كه خدا رو شكر گفت همه چي خوبه و بچت سالمه.
وقتي داشت سونوگرافي ميكرد يه دفعه گفت بچت دختر من و خاله نگارت يه دفعه به هم نگاه كرديم و خيلي خوشحال شديم 

من نا خدا گاه اشک میریختنم ،خاله نگار دستم و گرفت تا آروم شدم انگار خدا دنیا را به من داده بود.
بعد مامان و بابام بهم زنگ زدن و كلي خوشحالي كردن 



اون روز رفتم خونه مامانی يه سري لباس نوزادي دخترونه داشتيم اورديم روي مبل چيديم كلي هممون قربون صدقت رفتيم تا ددی اومد دنبالم و اونم خيلي خوشحال بود

تو قدمت واسه من خيلي خوب بود همه چي از روزي كه تو بوجود اومدي قشنگ تر شد من و ددی از خونه مامانی برگشتيم خونه تا در و باز كردم ديدم چقدر تو خونه بوي گل مياد چراغ و كه روشن كردم ديدم بابات تمام گلدون ها رو پر از گل كرده منم خيلي خوشحال شدم آخه من عاشق گلم و بابات اين قضيه رو ميدونست و واسه اينكه اونم از اينكه خدا يه دختر سالم بهش داده بود خيلي خوشحال بود
واسه من گل خريده بود الان كه دارم مينويسم اشك ذوق تو چشمام جمع شده چون همه لحظه هاي كه تو درون من بودي براي من پر از خاطره هست و مطمعنم وقتي تو ام به دنيا بياي ٣ تايي روز هاي قشنگ تر و خوبي خواهيم داشت
(انشاالا)
واسه من گل خريده بود الان كه دارم مينويسم اشك ذوق تو چشمام جمع شده چون همه لحظه هاي كه تو درون من بودي براي من پر از خاطره هست و مطمعنم وقتي تو ام به دنيا بياي ٣ تايي روز هاي قشنگ تر و خوبي خواهيم داشت
(انشاالا)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


روزی که خدا به من دخمل داد
